۲۶ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 32

در فکر بوده‌ام با این اوضاع نشر چه باید کرد.  نود و دو را برای خودم سال برائت از ناشرون نامیدم و تصمیم گرفتم فعلاً با ناشرجماعت سر و کاری نداشته باشم، تا ببینیم با سیستم کتابفروشی آنلاین کافرون چه می‌توان کرد.

این سایتْ کافهٔ کوچکی است در پسکوچهٔ‌ سپهر عنترنت.  مشتریانی دارد اما نه به آن اندازه که بتوان به آن رستوران گفت.

درهرحال، نگارنده بابت این تعداد خواننده هم از خلق و خالق و جامعه و جهان سپاسگزار است.  وقتی سایت دست‌ساز و ابتدایی را راه انداخت انتظار داشت حداکثر برای روزی بیست بیننده به خودش نمرهٔ بیست بدهد.

حالا یک صبح خبر می‌‌رسد سایت را فیلتر کرده‌اند.  پس از هفت‌هشت سال که کسی اهمیتی نمی‌داد آیا کسانی ناگهان خوششان نیامده؟ داستان در ِ ورودی است و نباید جدی گرفت؟

در جایی مانند میهن آریایی‌ـ‌اسلامی‌مان گاه از فراش و خادم و دربان باید بیش از فرد قوی هراسید.  فرد قوی صد جور موضوع فوری و مهم در برابر دارد.  آدم کوچولو دنبال خودشیرینی و آمار جورکردن با خرده‌ریز‌هاست.

تنها تأثیر فیلترکردن سایتها این است که دیدن آنها روی رایانهٔ‌ مراکز آموزشی و اداری ناممکن شود.  بینهایت بعید است کامپیوتر شخصی بدون فیلترشکن بماند.

اهل جراید از نگارنده هم دعوت می‌کنند مطالباتش از دولت جدید را بنویسد.  حرفم این است که نه طلبی دارم و نه مطالبه‌ای.  احساسم بدهکاری به جامعه‌ای است که به خودش زحمت می‌دهد این مطالب را بخواند و گاهی هم بخرد.

پیشنهادم به فیلترمدارها: بسیار خوب، متوجه شدیم که شما، فعال‌تر از پیش، تشریف آورده‌اید؛ لدفن اجازه بدهید ما نیز در گوشه‌ای فارغ از همهمه نی‌لبک خودمان را بنوازیم.

تیغه‌کشیدن جلو کافهٔ کوچولوی پسکوچه در نخستین اقدامهای دولت جدید را به فال بد بگیرم؟


برش‌هایی از یادداشت محمد قائد

۲۵ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 31

آمریکا به راستی شیطان بزرگ است. هر روز یکی از بستگان یا دوستان را گول می‌زند می‌برد پیش خودش.


از: بهاره خشوعی

۲۴ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی -33

من نشسته بودم و می‌دانستم دارد به حاشیه‌ی قالیچه نگاه می‌کند...
سرش پایین بود و می‌رفت به سمت در و می‌دانستم که دارد به کف راهرو نگاه می‌کند...
سرش پایین بود و می‌رفت سمت در. می‌دانستم دارد به قرنیزها نگاه می‌کند...
سرش پایین بود و می‌رفت. به آشپزخانه نگاه نمی‌کرد، اما می‌دانستم گوش به وزوز یخچال دارد...
می‌دانستم دارد به در نگاه می‌کند...
می‌دانستم دارد به دستگیره‌ی در نگاه می‌کند...
ذلم می‌خواست سرش را بلند کند، شانه‌ها را بالا بدهد، برود سراغ یخچال و درش را باز کند و بسته، برود در کمد را باز کند...
نشسته بودم و می‌دیدم که دستش را مشت کرد، انگشت‌هایش را به هم فشرد و بعد مشتش را باز کرد و، در را هم.
رفت.

می‌دانستم دارد به پله‌های راهرو نگاه می‌کند...
صدای در پایین آمد. می‌دانستم دارد به باغچه‌ها نگاه می‌کند...
صدای در پارکینگ آمد.
صدای پایش نیامد.
دیگر مثل همیشه نرفت و شیر آب پارکینگ را سفت نکرد، اما صدای گرفتن آینه‌ی سمت راست به در پارکینگ آمد، و الان باید صدای ایستادن ماشین بیاید و صدای پای او و صدای بسته شدن در پارکینگ.
هیچ‌کدام نیامد.
در را نبست و رفت.

برش‌هایی از داستان "برنگشت نگاه کند"، نوشته‌ی محمود حسینی‌زاد

۲۳ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 26

چیزی کم نمی‌شود
اما وانمود می‌کنم که اگر نباشم تو می‌میری
و تظاهر می‌کنم فقط برای زنده ماندن تو زنده‌ام

از: مجتبا پورمحسن

رونویسی فریادها - 20

من همیشه مثل یک مجسمه 
کنج خانه‌ام
هیچ شانه‌ای برای گریه کردنم نبوده است
غیرِ شانه‌ام

بغض‌های من همیشه خاک‌خورده‌اند
ماهیانِ تویِ حوضِ قلبِ کوچکم
مُرده‌اند...

شب به قلب من رسیده است



شعر: فاضل ترکمن

۰۹ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی -32



گفت: منتظرم باش می‌آیم 
نشدم. او هم نیامد
چیزی بود شبیه مرگ
اما کسی نمرد.

شعر: آتیلا ایلحان
ترجمه: احمد پوری

۰۴ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 19

تقصیر ما که نبود
هر چی بود زیر سر چشم تو بود
یه‌کاره تو راه ماه سبز شدی
ما رو عاشق کردی
ما رو مجنون کردی
ما رو داغون کردی
حالیته؟
آخه آدم چی بگه، قربونتم
حالا از ما که گذشت
بعد از این شبی، نصفه‌شبی
به کسونی مثل ما قلندر و مست و خراب
تو کوچه برخوردی
اون چشا رو هم بذار
یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن
آخه من قربون اون هیکلت برم
اگه هر نیگا بخواد این‌جوری آتیش بزنه
پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه

بخشی از نمایشنامه شهر قصه، به قلم بیژن مفید

۱۴ تیر، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 31

اگر تو در کنارم بودی، می‌توانستم نفرت و تحقیری را که حس می‌کردم در قلبم زبانه می‌کشد، در گوشت بگویم. شاید سرزنشم می‌کردی، ولی قطعا درکم هم می‌کردی...


بخشی از نامه جیمز جویس به نورا
ترجمه: غلامرضا صراف

۱۲ تیر، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 25

دو نفر در درون‌ام هستند و بودند که با هم می‌جنگند. یکی کم و بیش همان‌طوری است که تو می‌خواستی و می‌تواند آن‌چه را که برای برآوردن آروزهای تو ندارد، در طول تکامل‌اش به دست بیاورد.[...] آن یکی اما فقط به فکر کار است، کار تنها نگرانی اوست. کار باعث می‌شود رذیلانه‌ترین تصورات نیز برای او بیگانه نباشد. مرگ ِ به‌ترین دوست‌اش قبل از هر چیز به نظراش مانعی گیرم موقتی می‌آید. تاوان این رذالت این است که ممکن است برای کارش رنج هم ببرد. این دو با هم می‌جنگند، اما این جنگ، جنگی واقعی نیست که در آن هر یک دیگری را با دو دست به باد کتک بگیرد. اولی وابسته به دومی است. این یکی هرگز، به دلایل درونی هرگز، توانایی از پا درآوردن آن یکی را ندارد، برعکس زمانی خوش‌بخت است که دومی خوش‌بخت باشد و اگر دومی به ظاهر جنگ را ببازد، اولی در برابرش زانو می‌زند و نمی‌خواهد چیز دیگری غیر او را ببیند. چنین است فلیسه. [...] این دو با هم می‌جنگند و هر دو می‌توانند مال تو باشند، فقط نمی‌توان چیزی را در آن‌ها تغییر داد، مگر درهم‌کوبیدن جفت‌شان.


نامه‌های کافکا به فلیسه (اواخر اکتبر، اوایل نوامبر 1914)
ترجمه: ناصر غیاثی

۱۱ تیر، ۱۳۹۲

رونویسی امیدواری‌ها - 20

تهران برای زندگی من هرگز انار سرخ ندارد
باید کسی به عاطفه‌ی تو در این زمین درخت بکارد


شعر: پوریا سوری

۰۲ تیر، ۱۳۹۲

رونویسی عاشقانه‌ها - 34

بَسامدِ واژگان
در بالا و پایین صدات
طوری می‌شود انگار
که جنگل هم متقاعد شده است.


از: سید فرزام حسینی

۲۵ خرداد، ۱۳۹۲

رونویسی امیدواری‌ها - 19

نه به خاطرِ آفتاب، نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه‌ی بامِ کوچکش
به خاطرِ ترانه‌یی
                    کوچک‌تر از دست‌های تو

نه به خاطرِ جنگل‌ها، نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره
                        روشن‌تر از چشم‌های تو

نه به خاطرِ دیوارها ــ به خاطرِ یک چپر
نه به خاطرِ همه انسان‌ها ــ به خاطرِ نوزادِ دشمن‌اش شاید
نه به خاطرِ دنیا ــ به خاطرِ خانه‌ی تو
به خاطرِ یقینِ کوچکت
که انسان دنیایی‌ست
به خاطرِ آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشم
به خاطرِ دست‌های کوچکت در دست‌های بزرگِ من
و لب‌های بزرگِ من
بر گونه‌های بی‌گناهِ تو

به خاطرِ پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنی
به خاطرِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به خاطرِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنارِ خود ببینی

به خاطرِ یک سرود
به خاطرِ یک قصه در سردترینِ شب‌ها تاریک‌ترینِ شب‌ها
به خاطرِ عروسک‌های تو، نه به خاطرِ انسان‌های بزرگ
به خاطرِ سنگفرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطرِ شاهراه‌های دوردست...





بخشی از شعر: احمد شاملو

رونویسی امیدواری‌ها - 18

هیچ‌کجا هیچ زمان فرياد ِ زنده‌گی بی‌جواب نمانده است.
به صداهای ِ دور گوش می‌دهم        از دور به صدای ِ من گوش می‌دهند
من زنده‌ام
فرياد ِ من بی‌جواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است.



بخشی از شعر: احمد شاملو

۲۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 30

مسخره است که چه‌طور غصه‌دارترین آدم‌ها می‌توانند شادترین مست‌ها باشند.



بخشی از داستان خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت
نوشته: شرمن الکسی
ترجمه: رضی هیرمندی

۱۰ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 24


اندوه
هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم.



Grief
WITHOUT THINKING, I made two cups.
 

نویسنده: آلیستر دانیل
ترجمه: اسدالله امرایی

رونویسی تراژدی - 30

دريا خوابیده با موج‌هاش
زوج‌هایی كه در آغوشِ هم
از هم می‌پاشند


شعر: شهاب مقربین

۰۷ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 29


آقاحیدری کارش کلیدسازی بود. یعنی بود. دیگه کار نمیکرد مغازه و دکون دست پسرهاش بود. اما غروبها میآمد دم دکون و هر وقت که می‌آمد ملت دورش حلقه میزدن. شیرینکلام. کتابخون. اما مهمتر اینکه، ازش افسانه ساخته شده بود. میگفتند قفلی نیست نتونه باز کنه. "15 سال حبس بوده چون در گاوصندوق بانک ملی خاوران را باز کرده. شاهکلید همه قفلها را داره. چشمبسته گاوصندوق باز میکنه."
سواد هم به اندازه داشت. از مولوی بلد بود به هنگام کد بیاره. حافظ را هم مزه
مزه میکرد اما این مایههای ادبیاش بیشتر واسه هجوگویی و تکهپرانیهاش بود. بهخصوص از مولوی و دفتر پنجمش. اینکه زندان رفته باشی و سوات شعر و این حرفها را داشته و بلد باشی - یا اصلا برات ساختن که بلدی - خلاصه، کارهایی بکنی که دیگران نمیکنند و نمیتونند، کافی بود؛ کافی واسه اینکه بشی "دانای کل" محل. میدیدم و میشنیدم که باباها میگفتند این پسرم تن به کار نمیده به درس نمیده یکراهی بگو. یک نشونی بده. چه کنمش؟
البته اکثریت خاموش می
گفتند "آخه کلیدساز و قفلبازکُن رو چه به این نسخهها؟"
اما خب تکلیف این اکثریت همیشه معلوم بوده. همون اقلیتها اسطورهها و نمادهای محله را یکییکی تصویب میکردند و با بوق و کرناشون جا مینداختند. مثلا کسی نپرسید آخه چاقوکشی مثل "مجید آیینهچی" واسه چی باید بشه افسانهی محله؟ همین که دستهصدفی را طوری توی دستش میچرخوند که چشم نمیدید آخه شد معیار؟ آره شده بود. به کسی هم ربطی نداشت. "شما دوست نداشتی یا نداری نیسان بگیر جمعه اثاثت را ببر."
ما هم علاف بودیم و پامنبر آقاحیدری بر می
خوردیم."قفل ماشین یک خانم مهندس را توی آبادان باز کردم گفت هر چه میخواهی بهت میدم گفتم یک ماچ."، "قفل خونهی یک جراحه را پوززنی باز کردم خودش بهم دستخوش داد یک هفته فرستادم کیش. کیش اون موقعها نه الان. اون هم با طیاره هما."، "توی حبس که بودم چندباری از آگاهی اومدن دنبالم که بیا و ببین این قفلها چطور باز شده. یک سرهنگ جویباری بود قد دومتر بهم میگفت حیدری تو باید پلیس میشدی تخم سگ..."
توی یکی ازهمون روزها که از مدرسه تقوی
پیشگان، دستهای برمیگشتیم خونه، آقاحیدری برخلاف همیشه دم دکون بود و مجیدآبسالان گفت بریم "چیز" یاد بگیریم از آقاحیدری. دور و برش خلوت بود و چه نعمتی لعبتتراز این؟ دورش حلقه زدیم و مجید گفت: آقا حیدری میخواهیم مرد بشیم چه باید کنیم؟ خندید و گفت: چقدر فحش بلدین؟
"هان؟ فحش؟ آره فحش. اصلنی تو پنجتا فحش بد بده بینم."
حسن، که آقاحیدری رو کرده بود بهش، هول شد و تکهپاره چند تا فحش کافدار، خطاب به ننه و خواهر صدام داد. بقیه هم از همون فحشهای حسن بلد بودند. اونجا بود که آقاحیدری اولین درس فردگرایی را بهمون داد.
"آدم و مرد باید فحش خودش را داشته باشه. حالا هر چی. فحش خودتون را درست کنید که فقط مال خودتون باشه. فقط هم به ننه طرف نباشه، به بابای یارو به داداشش هم بلد باشین فحش بدین. اینا هم کس و کارشن دیگه. فحش خصوصی خودتون را بلد بشین."
خصوصیت داشتن را آقاحیدری یاد اون جمع داد. خصوصیت نه عمومیت. اینها را ما قبل از اینکه مجید بره دانشکده فلسفه و کتابهای خوب یاد بگیره و به ما بگه، یاد گرفتیم. آ،ره قبل از دانشگاه رفتن مجید.


 نوشته: مهدی افشارنیک

۰۵ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 28


«تو یک چیز بدیهی می‌خواستی: آپارتمانی ساکت، با دکوری آرامش‌بخش و مناسب خانواده، مثل آپارتمان‌هایی که دیگر خانواده‌های هم طبقه‌ی تو و هم چنین من داشتند ... اما معنی این تصویری که تو از آپارتمان می‌ساختی، چه بود؟ معنی‌اش این بود که تو با دیگران تفاهم داشتی اما با من نداشتی ... این دیگران وقتی ازدواج می‌کنند کمابیش اشباع‌اند و زناشویی از نظر آن‌ها آخرین لقمه‌ی بزرگ و چرب و نرم است. از نطر من این طور نیست. من اشباع نیستم. من کاسبی راه نیانداخته‌ام که قرار باشد، زندگی زناشویی سال به سال گسترش بیشتری پیدا کند. من نیاز به آپارتمانی برای همیشه ندارم که بخواهم از درون آرامش مرتب و منظم‌اش این کسب را پیش ببرم. اما مسئله فقط این نیست که من به چنین آپارتمانی نیاز ندارم. چنین آپارتمانی مرا می‌ترساند. من سخت تشنۀ کارم هستم ... روابط‌ام در این‌جا اما در جهت مخالف کارم است و اگر از درون همین روابط آپارتمانی را مطابق میل تو سروسامان بدهم، معنی‌اش این است که ... تلاش می‌کنم این روابط را برای تمام عمرم حفظ کنم و این یعنی بدترین چیزی که ممکن است دامن‌گیرم بشود.»



ترجمه: ناصر غیاثی

توضیح مترجم:
پاره‌ای از ترجمه‌ی کتاب الیاس کانه‌تی "محاکمه‌ی دیگر، نامه‌های کافکا به فلیسه" که در حال انجام آخرین ویرایش‌اش هستم. [در ترجمه‌ای که در بالا آوردیم] کافکا به عنوان یک مثال مشخص از مشکلات بین خودش و فلیسه، به تفصیل از عدم توافق‌شان در مورد آپارتمان حرف می‌زند.

۰۳ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 18

می‌دانم دستان‌ات را که کلید من بود
به من بازنخواهی گرداند
آن را با درهایی در میان خواهی گذاشت
که هیچ کدام باز نمی‌شوند
و ما هم چنان ناگشوده و ناجور خواهیم ماند


بخشی از شعر: حسین سناپور

۰۲ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی امیدواری‌ها - 17

مرا کیفیت چشم تو کافی‌ست / ریاضت‌کش به بادامی بسازد


شعر: طالب آملی



توضیح محسن آزرم:
این دو بیتِ اوّلِ غزلی‌ست از طالبِ آملی؛ نه یک دوبیتی از باباطاهر. بیتِ دوّم به‌تنهایی نشان می‌دهد که شاعرش در شمارِ پیروانِ «سبکِ هندی» بوده و قرن‌ها بعد از باباطاهر، یعنی در قرنِ یازدهم، زندگی می‌کرده. تبدیلِ «بسازد» به «بسازه» و «بساجه» در طولِ تاریخ و علاقه‌ی کاتبان و نسخه‌نویسان هم برای پُربارکردنِ دیوانِ باباطاهر فایده‌ای نداشته و بیتِ دوّم همه‌چیز را لو می‌دهد: نوعِ نگاه و استفاده از کلمات کاملاً پیروِ «سبکِ هندی»‌ست. مهم‌تر از این‌ها دیوانِ طالبِ آملی هم هست که می‌شود ورقش زد. اگر دمِ دست نبود هم می‌شود به کتابِ «صیّادانِ معنی» [برگزیده‌ی اشعارِ سخن‌سرایانِ شیو‌ه‌ی هندی]، انتخابِ محمّد قهرمان، مؤسسه‌ی انتشاراتِ امیرکبیر، چاپِ دوّم، هزار و سیصد و نود سر زد و محمّد قهرمان صاحب‌نظرِ بی‌بدیلی‌ست در شناخت و معرّفیِ شاعرانِ «سبکِ هندی»

۰۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی عاشقانه‌ها - 33

عشق عجب بیماری لاعلاجی است. عشق خود لوسمی مزمن مایلوییدی است. لوسمی مزمن مایلوییدی اذیتت نمی‌کند، طولانی و عمیق است، مثل لوسمی حاد نیست که شش‌ماهه تو را از پا می‌اندازد. عشق لنفوم بورکیت و لنفوم نان‌هوچکین و گومای سفلیسی نیست. عشق لوسمی مزمن مایلوییدی است. انگار هیچی نیست اما بالاخره تو را می‌کشد. بغضم می‌ترکد، بی‌صدا، بی‌حرکت. دلم برای رها تنگ شده است.



بخشی از داستانِ دکتر داتیس: حامد اسماعیلیون

رونویسی امیدواری‌ها - 16

عینکش عینک دیشبی نیست. رنگی است. قشنگ‌تر است. خودش هم قشنگ‌تر است. چشم‌های قهوه‌ای دارد انگار و سریع حرف می‌زند. ممکن است از جمله‌ی قبلی‌ش جا بمانم. شرط می‌بندم اگر خواننده می‌شد همه‌ی آلبوم را در همان آهنگ اول می‌خواند، اگر بازیگر می‌شد تمام فیلم را در سکانس اولش بازی می‌کرد، اگر نویسنده می‌شد کتاب را روی طرح جلد تمام می‌کرد. مانتوِ سفید پوشیده با کتانی سفید.


بخشی از داستانِ دکتر داتیس: حامد اسماعیلیون

۰۵ فروردین، ۱۳۹۲

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 27

رفتم اصفهون. نصیب هیچ خونه‌ای نشه، فاتحه. نه زاینده‌رود دیدم، نه سی و سه پلی، نه خاجویی، نه جلفایی، هیچی. ده دیقه رفتم تا دم میدون نقش جهون صدای جلنگ جلنگ درشکه شنیدم اومدم.
اما چیزهای جدیدی آموختم:
اصفهونی‌ها به قبرستون می‌گن بیابون، بعد می‌ری می‌بینی چه باغ سرسبزیه.
به مادرشوهر می‌گویند خارسو (اینو قبلن می‌دونستم) اما به مادرزن هم می‌گویند خارسو و آدم یاد تئاتر شهر می‌افتد.
به همسر برادرشوهر می‌گویند یاد، مثل یادگاری، می‌گن یادم اومد یادم رفت.


بخشی از نوشته: گیتی