‏نمایش پست‌ها با برچسب از فریادها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از فریادها. نمایش همه پست‌ها

۳۱ فروردین، ۱۳۹۷

رونویسی فریادها

چنان زیبایم من
که الله‌اکبر
وصفی‌ست ناگزیر
که از من می‌کنی.
زهری بی‌پادزهرم در معرضِ تو.

جهان اگر زیباست
مجیزِ حضورِ مرا می‌گوید.

ابلهامردا
عدوی تو نیستم من
انکارِ تواَم.


شاملو سال‌ها پیش سروده است.

۲۶ فروردین، ۱۳۹۷

فریادها

بیروت!
ما را ببخش
اگر در بستر مرگ تنهایت گذاشتیم
اگر چون سربازان شکست‌خورده ترکت کردیم
ببخش ما را اگر رودخانه‌های پرخونت را دیدیم
شاهد تجاوز به تو بودیم

و خاموش ماندیم... 



نزار قبانی خطاب به «بیروت» سروده بوده
شما بیروت را به نام هر سرزمینی دوست داری تغییر بده.

برگردان: احمد پوری

رونویسی

سرزمین غرق در اندوه من
توبه‌ی آذرخشی...

مرا از یک شاعر عاشقانه‌ها
بدل به شاعری کردی که با خنجر می‌نویسد

بخشی از شعر: نزار قبانی
برگردان: احمد پوری

۰۴ مهر، ۱۳۹۳

رونویسی فریادها - 33

بلند نگو که جهان بد است
این را آرام بگو


بخشی از اثر: برتولت برشت
ترجمه: امید مهرگان

۲۳ شهریور، ۱۳۹۳

رونویسی فریادها - 32

سرنوشتم به بال کبوترها گره خورده؛
سنگی می‌زنند
یکی می‌میرد
باقی تا آخر عمر
قلب‌شان تندتر می‌زند...

از: سعید برآبادی

۱۹ مرداد، ۱۳۹۳

رونویسی فریادها - 31



این اواخر قوم را مادری کرد؛ قوم بی‌پدرمانده را. قوم مصیبت‌دیده را.


تکه‌ای از متن مسعود بهنود درباره‌ی سیمین بهبهانی

۱۷ تیر، ۱۳۹۳

رونویسی فریادها - 30

تو
اگر کنار من بودی
شاید
حوادث
به صورت دیگری
اتفاق می‌افتاد


بخشی از شعر: احمدرضا احمدی

۰۹ خرداد، ۱۳۹۳

رونویسی فریادها - 29

نهایتا دل
به جایی می‌رسد
که دو راه بیشتر ندارد؛
یا باید خون شود
یا سنگ

و او طی سی‌سال آزگار
صدای سنگ‌شدن دلش را
در خواب و بیداری شنیده بود

از: عباس صفاری

۱۳ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 28

در کودکی هم از آب می‌ترسیدم

چهارپایه را می‌کشند
حالا دارم دست و پا می‌زنم


از: پوریا سوری

۱۲ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 27

فرودگاه پری‌ها که عقد ثریا به گردنت آویختند
خزان کوچ چکاوک
شب الهه‌ی ناهید
که ژاله می‌افشاند
و در دو سوی گذرگاهت

بهار جشن دروغین گرفت

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی فریادها - 26

آیا زندگی‌ام پرده‌ای است که پس می‌رود تا به دیواری بیاویزد؟

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی فریادها - 25

ما سربازان قهرمان عشق‌های یک‌بارمصرفیم
اما چه سودای گزنده‌ای
چه شهوت بی‌آینده‌ای
که سپاهی‌مردی شیفته‌ی کلّه‌منار شود!
اینک، در جهان بی‌برگی، تقاص می‌کشد
این عشق پسامرگی...

حکیما!
کجاست؟ پس کجاست دوای من در شفای شیخ‌الرییس شما؟
بی‌خوابی ابدی، تشنگی بی‌امید
جنونیِ به رنگ آبی...
با این حکم قاطع که زیر پلک من
تک‌چشم آبی فروزان  بماند...

شما که پس از من مریض عاشقی هستید
و ادعای جنون دارید
مرا به یاد آرید
که خیراتم خیر جنون شد
خوش آنکه به دریوزگی نشست
در سایه‌ی سر بریده‌ی دلبرش...

می‌پرستمت ای صنم موهوم
ای خدای از دست‌رفته، شیطانه‌خاتون!

اگر زنده بودی می‌کشتمت
پس از من تقاص بگیر هم‌چون کشنده‌ی خویش
مرا بکش، بی‌آنکه تو را کشته باشم
وه! که چه رشکی می‌برم به کُشنده‌ی تو...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

۰۵ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 24

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی‌دانم چه کار کنم
آرام می‌گریم
حال آدمی را دارم
که می‌خواهد به همسر مرده‌اش تلفن کند
اما نمی‌کند
چرا که به خوبی می‌داند
در بهشت گوشی‌ها را برنمی‌دارند...

بخشی از شعر رسول یونان

۰۵ آذر، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 23

- در قلمرو اندیشه‌ورزی، بُزدلی و تنبلی فکری مهم‌ترین عوامل حماقت هستند.

- جلوه‌ی بارز تنبلی فکری در فعالیت‌های روشنفکرانه‌ی سازمان‌یافته و غیر سازمان‌یافته، الگوبرداری است.

- ترس از مجازات به بزدلی فکری می‌انجامد.

- ساده‌سازی نتیجه‌ی مستقیم تنبلی فکری و تسلط نداشتن به مهارت‌های تفکر انتقادی است.

از "درآمدی بر تفکر انتقادی"، نشر دات، حسن قاضی‌مرادی

۰۳ آذر، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 22

از هوا حرف می‌زنی
از تقلای باد بر موهایت
و نمی‌دانی همین خیابان که با تو خندیده است
چه بر سر پلک‌های من
خواهد آورد

از: یاور مهدی‌پور

۱۵ آبان، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 21

چیزی به رشت نمانده‌ام
می‌خواهم چنان با لهجه‌ی شمالی هق هق کنم
که باران
چتری بر سرم بگیرد


از: مریم اسحاقی

۲۳ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 20

من همیشه مثل یک مجسمه 
کنج خانه‌ام
هیچ شانه‌ای برای گریه کردنم نبوده است
غیرِ شانه‌ام

بغض‌های من همیشه خاک‌خورده‌اند
ماهیانِ تویِ حوضِ قلبِ کوچکم
مُرده‌اند...

شب به قلب من رسیده است



شعر: فاضل ترکمن

۰۴ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 19

تقصیر ما که نبود
هر چی بود زیر سر چشم تو بود
یه‌کاره تو راه ماه سبز شدی
ما رو عاشق کردی
ما رو مجنون کردی
ما رو داغون کردی
حالیته؟
آخه آدم چی بگه، قربونتم
حالا از ما که گذشت
بعد از این شبی، نصفه‌شبی
به کسونی مثل ما قلندر و مست و خراب
تو کوچه برخوردی
اون چشا رو هم بذار
یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن
آخه من قربون اون هیکلت برم
اگه هر نیگا بخواد این‌جوری آتیش بزنه
پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه

بخشی از نمایشنامه شهر قصه، به قلم بیژن مفید

۰۳ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی فریادها - 18

می‌دانم دستان‌ات را که کلید من بود
به من بازنخواهی گرداند
آن را با درهایی در میان خواهی گذاشت
که هیچ کدام باز نمی‌شوند
و ما هم چنان ناگشوده و ناجور خواهیم ماند


بخشی از شعر: حسین سناپور

۲۸ دی، ۱۳۹۱

رونویسی فریادها - 17

اما دست‌کم یک چیز می‌تواند تسلی‌بخش باشد، این که ما خاطره‌هایمان را در معرض دید ِ دوربین‌ها قرار ندادیم، و آن‌ها را به چشم‌های ِ شیشه‌ای برادر ِ بزرگ قسمت نکردیم.
اگر تاوان ِ سازگار نشدن، تاوان ِ نپذیرفتن ِ حکمی که درست نمی‌دانیم‌اش و تاوان ِ تن ندادن به بازی ِ کنترل، خداحافظی با خاطرات ما و رفیق‌هایمان در این سه سال است، و اگر تاوان ِ چنین کاری تلاش ِ بیش تر ما در ماه‌ها و سال‌های در پیش برای تأمین معیشت‌مان است، ما آن را پرداخت می‌کنیم، مبادا چیزی شویم که نمی‌خواهیم و کاری کنیم که درست نمی‌دانیم.


بچه‌های پراگ – بلوار کشاورز دی ماه ۱۳۹۱