‏نمایش پست‌ها با برچسب از تراژدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از تراژدی. نمایش همه پست‌ها

۰۱ دی، ۱۳۹۶

از تراژدی‌ها

وای بر من...
می‌کند آماده بهر سینه‌ی من تیرهایی...


تکه‌ای از شعر نیما یوشیج

۰۳ خرداد، ۱۳۹۴

رونویسی تراژدی - ۴۴

آرزوهای کوچکی داشتم
و فکر نمی‌کردم یک روز
از واژه‌ی معاش بترسم
می‌خواستم نمیرم
و دختری داشته باشم
به نام سُرمه
که به طعم گل‌ها دست بزند
تا من
از صدای جفت‌گیری گربه‌ها نترسم...

می‌خواستم نمیرم.

شعر: محسن بوالحسنی

۲۷ اردیبهشت، ۱۳۹۳

رونویسی تراژدی - 43

زیستن، ساختنِ کشتی و اسکله با هم است.
و تکمیلِ اسکله
دیری پس از غرقِ کشتی.

بخشی از شعر: یهودی آمیخای
ترجمه: محمدرضا فرزاد

۰۹ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی تراژدی - 42

شاید باور نکنید
اما هستند مردمانی که زندگی‌شان
با کمترین تنش و پریشانی می‌گذرد
آنها خوب می‌پوشند،
خوب می‌خوابند
و از زندگی خانوادگی‌شان راضی‌اند
آنها ناراحت نیستند
و غالبا احساس خیلی خوبی دارند
و هنگامی که می‌میرند
مرگشان آسان است
و معمولا در خواب می‌میرند
شاید باور نکنید
اما
چنین مردمانی وجود دارند.
اما من یکی از آنها نیستم
اوه نه، من یکی از آنها نیستم
من حتی شبیه آنها هم نیستم
آنها کجا
و من کجا.

- چارلز بوکوفسکی. از مجموعه اشعار «آخرین شب روی زمین»
ترجمه پرویز جاهد

۲۵ اسفند، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 41

در باران
چه می‌توان گفت
به نردبانی که 
روزگاری 
درخت بوده است؟


از: پیمان قدیمی

۱۳ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 40

قطار با دهان قفل‌شده
در هر پنجره دستی تکاندهشده را می‌برد...

بخشی از شعر: پوریا سوری

۱۲ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 39

زیرا نسیم از تل لاشه می‌گذرد چرب می‌شود...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی تراژدی - 38

و برف روی صداهای رفته می‌بارد...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی تراژدی - 37

مدافعان که شکستند
زبان مادری که از کناره‌های شمشیرها برید...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

۰۳ آذر، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 36

تو نیستی
تو نبودی
تو را نوح به کشتی‌اش راه نداد
و ما ملت آن ناخداییم
که بی تو
هیچ‌کجای جهان پهلو نخواهد گرفت

از: یاور مهدی‌پور

۱۵ آبان، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 35

حتا تمام ابرهای جهان را به تن کنم
باز ردایی به دوشم می‌افکنند
تا برهنه نباشم

از: گراناز موسوی

۲۲ شهریور، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی -34

وقتی نازی‌ها کمونیست‌ها را دست‌گیر کردند، سکوت کردم؛ من که کمونیست نبودم.
وقتی سوسیال‌دمکرات‌ها را زندانی کردند، سکوت کردم؛ من که سوسیال‌دمکرات نبودم.
وقتی اعضای سندیکا را دست‌گیر کردند،، سکوت کردم؛ من که عضو سندیکا نبودم.
وقتی مرا دست‌گیر کردند، دیگر کسی نبود که اعتراض کند.

موعظه‌ای از: مارتین نی‌مولا
ترجمه: ناصر غیاثی

۲۴ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی -33

من نشسته بودم و می‌دانستم دارد به حاشیه‌ی قالیچه نگاه می‌کند...
سرش پایین بود و می‌رفت به سمت در و می‌دانستم که دارد به کف راهرو نگاه می‌کند...
سرش پایین بود و می‌رفت سمت در. می‌دانستم دارد به قرنیزها نگاه می‌کند...
سرش پایین بود و می‌رفت. به آشپزخانه نگاه نمی‌کرد، اما می‌دانستم گوش به وزوز یخچال دارد...
می‌دانستم دارد به در نگاه می‌کند...
می‌دانستم دارد به دستگیره‌ی در نگاه می‌کند...
ذلم می‌خواست سرش را بلند کند، شانه‌ها را بالا بدهد، برود سراغ یخچال و درش را باز کند و بسته، برود در کمد را باز کند...
نشسته بودم و می‌دیدم که دستش را مشت کرد، انگشت‌هایش را به هم فشرد و بعد مشتش را باز کرد و، در را هم.
رفت.

می‌دانستم دارد به پله‌های راهرو نگاه می‌کند...
صدای در پایین آمد. می‌دانستم دارد به باغچه‌ها نگاه می‌کند...
صدای در پارکینگ آمد.
صدای پایش نیامد.
دیگر مثل همیشه نرفت و شیر آب پارکینگ را سفت نکرد، اما صدای گرفتن آینه‌ی سمت راست به در پارکینگ آمد، و الان باید صدای ایستادن ماشین بیاید و صدای پای او و صدای بسته شدن در پارکینگ.
هیچ‌کدام نیامد.
در را نبست و رفت.

برش‌هایی از داستان "برنگشت نگاه کند"، نوشته‌ی محمود حسینی‌زاد

۰۹ مرداد، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی -32



گفت: منتظرم باش می‌آیم 
نشدم. او هم نیامد
چیزی بود شبیه مرگ
اما کسی نمرد.

شعر: آتیلا ایلحان
ترجمه: احمد پوری

۱۴ تیر، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 31

اگر تو در کنارم بودی، می‌توانستم نفرت و تحقیری را که حس می‌کردم در قلبم زبانه می‌کشد، در گوشت بگویم. شاید سرزنشم می‌کردی، ولی قطعا درکم هم می‌کردی...


بخشی از نامه جیمز جویس به نورا
ترجمه: غلامرضا صراف

۱۰ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی تراژدی - 30

دريا خوابیده با موج‌هاش
زوج‌هایی كه در آغوشِ هم
از هم می‌پاشند


شعر: شهاب مقربین

۲۳ دی، ۱۳۹۱

رونویسی تراژدی - 29

وقتی به آقای احتشام خبر رسید از دعوای ده‌ساله با مدعیان پیروز به درآمده و ملک اسماعیل‌آباد را می‌تواند از کف همسایه‌ها به درآورد، زود به فخرالزمان خبر داد و فرمان برپائی یک جشن و سور صادر شد. هفته بعد وقتی شادمان و شنگول وارد خانه شد زمستان بود. فخرالزمان کرسی را تمیز و مرتب کرده، وسط مجمع روی کرسی، یک ظرف میوه گذاشته بود و جانماز آقا را هم پهن کرده بود، کنار پنجره رو به قبله. آن شب چند نفر وکیل، محضردار، حسابدار و شوفر و امربر که در این کار دشوار در خدمتش بود را  رای شام شب دعوت کرده بود تا در این شادمانی همراه باشند و از خدماتشان قدردانی شود. از روبیده‌شدن برف حیاط و بوی خوش زعفران که از مطبخ می‌آمد دانست بساط جشن شبانه فراهم است.
اما با این همه وقتی نماز را ادا کرد نگاهی به پایه‌های کرسی انداخت انگار خیالی در سرش افتاد که با صدای بلند از فخرالزمان‌خانم پرسید چرا این قدر سوت و کورست خانه، بچه ها کجایند.
لحظاتی به سکوت گذشت تا زن در آستانه در ظاهر شد و گذاشت که آقای احتشام دوباره بپرسد.
فخرالزمان به سادگی و آرامی گفت: "حواستان پی اسماعیل‌آباد بود همه رفته‌اند..."

انگار عقده‌ای از سالیان در گلوی فخرالزمان بود که این بار سکوت نکرد و گفت "اما شادی این خانه را برای ملک اسماعیل‌آباد خرج کردید... حواستان نیست بچه‌هایتان یا از این شهر رفته‌اند یا در همین‌جا در گوشه‌ای سامان گرفته‌اند."


بخشی از مقاله به قلم مسعود بهنود

۰۲ دی، ۱۳۹۱

رونویسی تراژدی - 28

کارگردان: چرا دست‌هاش تو جیبش‌اند؟
خانم دستیار: تا سرتاپا سیاه باشد.



تکه‌ای از نمایش  Catastrophe یا (فاجعه / در تراژدی به فرجام و گره‌گشایی پی‌رنگ اطلاق می‌شود.)
نوشته‌ی ساموئل بکت، ترجمه‌ی باربد گلشیری

۲۳ آذر، ۱۳۹۱

رونویسی تراژدی - 27

امان از دل‌ها
وقتی که دم می‌کنند
وقتی که می‌جوشند

امان از مادرها
وقتی در چهلم پسران‌شان
چای می‌آورند
 
 
شعر: محمود فرجامی
برای چهلم ستار بهشتی

۲۲ آذر، ۱۳۹۱

رونویسی تراژدی - 26

تو را که در قبر می‌گذاشتند
باران می‌بارید
این روزها
باران که می‌بارد
تو را در قبر می‌گذارند


شعر: پدرام رضایی‌زاده