‏نمایش پست‌ها با برچسب از حیرانی‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از حیرانی‌ها. نمایش همه پست‌ها

۰۵ بهمن، ۱۳۹۶

رونویسی حیرانی‌‌ها

و اوست در کار سراییدن گنگ
و اوفتاده است ز چشم دیگران
بر سر دامن این ویرانه


نیما یوشیج

۳۰ آذر، ۱۳۹۶

۰۵ آبان، ۱۳۹۶

حیرانی‌ها

من و گندم آموخته بودیم
که در فقر سکوت کنیم...



احمدرضا احمدی

رونویسی حیرانی‌ها

زانکه بر ضد جهان گویم سخن
یا جهان دیوانه باشد یا که من



نیما یوشیج

رونویسی حیرانی‌ها

در شب سرد زمستانی
کوره‌ی خورشید هم، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد



نیما یوشیج

۱۴ شهریور، ۱۳۹۶

رونویسی حیرانی‌ها

من اما چندی بعد به کسانی پیوستم که بیشتر به تحلیل شرایط علاقه‌مندند. اگر هم کاری قرار است از تحلیل‌مان بیرون بیاید دیگران بکنند. علیرضا به همین تغییر اشاره کرد. 
چطور راهم از علیرضا جدا شد؟ خیلی پاسخ به این سوال سخت نبود. من شغل و خانه و زندگی و امکاناتی دارم. این همه را به بهای همین تغییر نقش به دست آورده‌ام. نشستن و تحلیل شرایط کردن، هم پرستیژ علمی می‌آورد، هم به عنوان یک کارشناس این طرف و آنطرف دعوت به سخنرانی می‌شوی، هم پروژه می‌گیری، هم روشنفکری می‌کنی و هم خیلی راحت زندگی. علیرضا نه شغل و زندگی درستی داشت نه آرامشی. 
علیرضا می‌پرسید: عشق‌ات کجا رفت، رسالتت کو؟
 خودش پاسخ را می‌دانست، آنها را به قیمت خوب فروخته بودم. او چسبیده بود به همین دو متاع دنیا و هیچ چیز دیگر نداشت. 
علی رضا بیمارستان است. مطمئن هستم همان عشق و احساس رسالتش سلامتی را به او بازخواهد گرداند. ولی من نمی‌دانم دلم برای او تنگ شده یا برای عشق و رسالتی که یک روز فروختم و رفت. 

بخشی از یادداشت جواد کاشی درباره علیرضا رجایی

۳۰ مرداد، ۱۳۹۶

رونویسی از حیرانی‌ها - ۴۰

که من برهنگی‌ات را شبانه از بَر کردم
و انگشت‌هایی که از لذّتی وحشی می‌لرزیدند
هنوز هم می‌لرزند
پدرسگ‌ها انگار حافظه دارند

رضا براهنی

۰۶ اسفند، ۱۳۹۵

رونویسی از حیرانی‌ها - ۳۹

بابِلى‌ها صفر را اختراع كردند
و انسانِ پس از صفر
هر چه به جهان اضافه كرد 
هيچ شد.



فهیمه خضرحیدری

۲۹ خرداد، ۱۳۹۴

رونویسی از حیرانی‌ها - 38

حرفه‌ی عشق محال
جُستن میکده‌ای مفقود است

بخشی از شعر: م.ع. سپانلو

رونویسی از حیرانی‌ها - 37

هر که می‌میرد
از حافظه‌ی ما چیزی می‌کاهد

برف می‌ریزد و از خاطره می‌افتد...


بخشی از شعر: م.ع. سپانلو

۰۴ مهر، ۱۳۹۳

رونویسی از حیرانی‌ها - 36

اما تو را دیگر نمی‌خواهیم.
پیش از این‌که بروی
بگذار پنجره‌ها را بپوشانیم، که فردا نیاید



بخشی از اثر: برتولت برشت
ترجمه: امید مهرگان

۰۹ خرداد، ۱۳۹۳

رونویسی از حیرانی‌ها - 35

تو
سرنوشت بودی
و من ناگهان خود را در زورقی طلایی یافتم؛ وامانده در توفانی که
کشتی‌ها را در خود می‌بلعید

از: حافظ موسوی

۲۲ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی از حیرانی‌ها - 34

دو

در سر
سه خیال داشتم
مثل درختی
که در خود
سه زاغچه دارد
---------------

چهار 

یک مرد و یک زن
یک وحدت
یک مرد، یک زن، و یک زاغچه
همچنان یک وحدت
------------------

هفت

آی
مردان باریک اندام حدامی
از چه روی پرندگانی زرین‌بال
اندیشه می‌کنید
مگر آن زاغچه را نمی‌بینید
که در حوالی همسران‌تان
پرسه می‌زند
---------------

هشت 

الفاظ فاخر بسیار می‌دانم
و اوزان زلال فراموش ناشدنی
و این را نیز می‌دانم
که زاغچه سهیم است
در آنچه که می‌دانم
-----------------

نه

هنگامی که زاغچه پر گشود
جدار دایره‌ای را
از دوایر بسیار
شیار زد
-----------------

دوازده 

رودخانه‌ای در گذر است
زاغچه‌ای باید
به پرواز در آمده باشد
--------------------


از:
سیزده شیوه نگریستن به زاغچه
والاس استیونس
ترجمه: عباس صفاری

۰۹ فروردین، ۱۳۹۳

رونویسی از حیرانی‌ها - 33

نظر اول در رابطه‌ها
از همه‌چیز مهم‌تر است
دو دقیقه‌ی اول
فکر می‌کنی که چقدر قلب بزرگی دارد
و تمام عمر در بزرگی آن قلب
دنبال همان دو دقیقه اول خواهی گشت

ایلهان برک
ترجمه: سیامک تقی‌زاده

۰۱ اسفند، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 32

دیروز و پیش از آن چه کردم؟
از دریچه‌ی مات به بیرون می‌نگرم و دیگری را می‌جویم
سرگشته‌ای را شبیه خویش
چرخان به گرد خویش
دور از تمامی زندگان در جوی متشنج
میان بی‌صدایی صداهایی که سکوتم را از خویش می‌انبارند...

تکه‌ای از شعر: ساموئل بکت
ترجمه: نیما فرح‌بخش

۱۲ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 31

اگر چه بندرگاه بر چوب زیر بغل‌هایش خم می‌شد...


بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی از حیرانی‌ها - 30

در انتهای خیابان
که خانه‌های دو سویش دری نداشت
و دکمه‌های پنجره‌ها بسته بود
بر یقه‌ی بام...

بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

رونویسی از حیرانی‌ها - 29

طلوع بر لب سر طاقی شکسته درخشید
غریو جمعه‌بازار و
بوی طعام از آشپزخانه‌ی اردو
به خیمه حاکم رسید
حکیم (که در شمیم سرگیجه‌آور عطاری‌اش)
مرور می‌کرد نسخه‌های قدیمی را:

«چه می‌تواند بود دوای لشکریِ شیدا
که وقت دیدن کلُه‌منار
تک‌چشم هوشیار دخترکی مرده شیفته‌اش کرد؟

کدام دارو شفای عشق محال است؟»


بخشی از شعر «افسانه‌ی شاعر گمنام» م.ع سپانلو

۰۴ بهمن، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 28

رفتن علت نیست
معلول تمام ماندن‌هایی‌ست که گوشه‌ی اتاق فرسوده می‌شوند
از کسی که می‌خواهد برود
نباید چیزی پرسید
هر کس که پا دارد می‌رود

من از دقت او در تماشای کوچ درناها
فهمیدم که خواهد رفت...

دست‌هایش سفیدتر شده بودند
می‌توانستند به بال بدل شوند

به شکل رفتن درآمده بود
به شکل دور شدن ماه از پنجره
به شکل پرواز پرنده
از لبه‌ی پاییز
به شکل محو شدن رنگ از چهره در وقت ترس.

گوزنی بود آماده‌ی فرار
برگی بود در فکر کنده شدن از درخت

نمی‌توانست بماند
از ماندن جدا شده بود و باید می‌رفت

او شکل دیگری از من بود
درست مثل من رفت
یعنی فقط چتر را برداشت و چمدان را از یاد برد
یعنی چمددان را از یاد برد و فقط چتر را برداشت
یعنی چمدان را مقابل خود ندید و چتر را داخل کمد دربسته دید

بعد در این شهر بی‌دریا
دنبال دریا گشت که با کشتی برود

ناامید که شد
با اتوبوس رفت

... می‌خواست گریه کند اما لبخند می‌زد
چهره‌اش آفتابی بود آلوده به ابر

برایش دعا می‌کنم
دعا می‌کنم که باد با احترام از کنار گل‌هاش بگذرد...

دعا می‌کنم دعایم
آفتابی باشد بر فراز روزهای برفی‌اش.

- بخشی از شعر رسول یونان

۲۹ مهر، ۱۳۹۲

رونویسی از حیرانی‌ها - 27

همین‌که از هماغوشی فارغ می‌شد
می‌نشست پشت میزش و
برای همه‌ی عاشقان درگذشته‌اش می‌نوشت که دلتنگشان است.
همینکه از هماغوشی فارغ می‌شد
خودش می‌شد.

از: خایمه سابینس
ترجمه: محسن عماد