۰۷ اردیبهشت، ۱۳۹۲

رونویسی از شکل مضحک دنیا - 29


آقاحیدری کارش کلیدسازی بود. یعنی بود. دیگه کار نمی‌کرد مغازه و دکون دست پسرهاش بود. اما غروب‌ها می‌آمد دم دکون و هر وقت که می‌آمد ملت دورش حلقه می‌زدن. شیرین‌کلام. کتاب‌خون. اما مهم‌تر اینکه، ازش افسانه ساخته شده بود. می‌گفتند قفلی نیست نتونه باز کنه. "15 سال حبس بوده چون در گاوصندوق بانک ملی خاوران را باز کرده. شاه‌کلید همه قفل‌ها را داره. چشم‌بسته گاوصندوق باز می‌کنه."
سواد هم به اندازه داشت. از مولوی بلد بود به هنگام کد بیاره. حافظ را هم مزه
‌مزه می‌کرد اما این مایه‌های ادبی‌اش بیشتر واسه هجوگویی و تکه‌پرانی‌هاش بود. به‌خصوص از مولوی و دفتر پنجمش. این‌که زندان رفته باشی و سوات شعر و این حرف‌ها را داشته و بلد باشی - یا اصلا برات ساختن که بلدی - خلاصه، کارهایی بکنی که دیگران نمی‌کنند و نمی‌تونند، کافی بود؛ کافی واسه این‌که بشی "دانای کل" محل. می‌دیدم و می‌شنیدم که باباها می‌گفتند این پسرم تن به کار نمیده به درس نمیده یک‌راهی بگو. یک نشونی بده. چه کنمش؟
البته اکثریت خاموش می
‌گفتند "آخه کلیدساز و قفل‌بازکُن رو چه به این نسخه‌ها؟"
اما خب تکلیف این اکثریت همیشه معلوم بوده. همون اقلیت‌ها اسطوره‌ها و نمادهای محله را یکی‌یکی تصویب می‌کردند و با بوق و کرناشون جا می‌نداختند. مثلا کسی نپرسید آخه چاقوکشی مثل "مجید آیینه‌چی" واسه چی باید بشه افسانه‌ی محله؟ همین که دسته‌صدفی را طوری توی دستش می‌چرخوند که چشم نمی‌دید آخه شد معیار؟ آره شده بود. به کسی هم ربطی نداشت. "شما دوست نداشتی یا نداری نیسان بگیر جمعه اثاثت را ببر."
ما هم علاف بودیم و پامنبر آقاحیدری بر می
‌خوردیم."قفل ماشین یک خانم مهندس را توی آبادان باز کردم گفت هر چه می‌خواهی بهت می‌دم گفتم یک ماچ."، "قفل خونه‌ی یک جراحه را پوززنی باز کردم خودش بهم دستخوش داد یک هفته فرستادم کیش. کیش اون موقع‌ها نه الان. اون هم با طیاره هما."، "توی حبس که بودم چندباری از آگاهی اومدن دنبالم که بیا و ببین این قفل‌ها چطور باز شده. یک سرهنگ جویباری بود قد دومتر بهم می‌گفت حیدری تو باید پلیس می‌شدی تخم سگ..."
توی یکی ازهمون روزها که از مدرسه تقوی
‌پیشگان، دسته‌ای برمی‌گشتیم خونه، آقاحیدری برخلاف همیشه دم دکون بود و مجیدآبسالان گفت بریم "چیز" یاد بگیریم از آقاحیدری. دور و برش خلوت بود و چه نعمتی لعبت‌تراز این؟ دورش حلقه زدیم و مجید گفت: آقا حیدری می‌خواهیم مرد بشیم چه باید کنیم؟ خندید و گفت: چقدر فحش بلدین؟
"هان؟ فحش؟ آره فحش. اصلنی تو پنج‌تا فحش بد بده بینم."
حسن، که آقاحیدری رو کرده بود بهش، هول شد و تکه‌پاره چند تا فحش کاف‌دار، خطاب به ننه و خواهر صدام داد. بقیه هم از همون فحش‌های حسن بلد بودند. اونجا بود که آقاحیدری اولین درس فردگرایی را بهمون داد.
"آدم و مرد باید فحش خودش را داشته باشه. حالا هر چی. فحش خودتون را درست کنید که فقط مال خودتون باشه. فقط هم به ننه طرف نباشه، به بابای یارو به داداشش هم بلد باشین فحش بدین. اینا هم کس و کارشن دیگه. فحش خصوصی خودتون را بلد بشین."
خصوصیت داشتن را آقاحیدری یاد اون جمع داد. خصوصیت نه عمومیت. این‌ها را ما قبل از این‌که مجید بره دانشکده فلسفه و کتاب‌های خوب یاد بگیره و به ما بگه، یاد گرفتیم. آ،ره قبل از دانشگاه رفتن مجید.


 نوشته: مهدی افشارنیک

هیچ نظری موجود نیست: