...از تو هم
ممنونم. توی این جریانات تو از همه بیشتر کمک کردی، شاید خودت هم ندانی.
خودم هم نمیدانم چرا این فکر را میکنم. اما واقعا این طور بود، نبودنت هم
بودن بود.
این آبادی [تهران] از دیههای ری است و بناهای آن در زیر زمین بنیان یافته است و
هیچکس جزء به ارادهی مردم به آنجا راه نمییابد و در بیشتر اوقات ایشان
نسبت به سلطان وقت راه خلاف و سرپیچی میپیمایند.
به قلم یاقوت حموی (متولد 574 ه. ث) در کتاب معجم البلدان
تعويض پوشك چنگيز جيغ ندارد و ويغ پانسمان پاي زخمي تيمور قال ندارد و قيل خون لخته شده از ترس را بالا نميآوَرد از گلو بهرام شهرام نميدانم چرا؟ زيرا اقاقيها آجرها تخم گذاشتند تند تند سايهها تكثير شدند آجر به دست و پريدم از خواب: قيل و قال جيغ و ويغ بوق سگ اگزاز گراز گاز وَ ترمز بعبعِ بزغاله و بز قيژقيژ و نميدانم چرا ــــــ بكت به دادمان نرسد كافكا حاضر است
تفنگ هم به خودش شلیك نمیكند باطل كردنِ طلسمِ خشاب هم حساب و كتابي دارد بايد فكري كرد ذكري كرد و تفأل كرد به ديوان شاعري كه قيافهاش خيلی مشكوك است زير پوست پياز بايد دراز كشيد
در قطاری دیدمکه نگاهم کرد و گذشت امروز حوله بر تن در راهرو ایستاده بودی با موهای خیس و همان خندهها فردا لبهات را پیدا میکنم شاید هم دستهات. مثل تکههای پازل هر روز بخشی از تو رو میشود شعر: عباس معروفی
اکنون در پاریس راه میروی، تنهای تنها، میان مردم
در اطراف تو گلهی اتوبوسها میبوقند و میگذرند
دلهرهی عشق گلویت را میفشارد
چون هرگز محبوب و منظور کسی نتوانستی بود
اگر در روزگار قدیم میزیستی به صومعهای میرفتی...
امروز در پاریس راه میروی، زنان غرق خوناند
چنین بود و نمیخواهم به یاد آورم، هنگام زوال زیبایی بود
تکهای از شعر: گیوم آپولینر Guillaume Apollinaire
ترجمه: محمدعلی سپانلو
سیگاری میکشی، آبجویی مینوشی و دیگر دنبال انسان خوشبختی در خویشتن نمیگردی، تو کسی که امروز بدبخت نبودی. تو کسی که امشب بیقرار نبودی. کسی منتظر است. کسی منتظر خویشتن است، گفتوگو در کجا غیر از جایی سرپوشیده راس ساعت شش در کافهای جایی که گاهی آشنایی میآید، دوستی، مبالغه است. اما آهنگی خوب.
به نوای گازگرفته شده در فکرهایت گوش میدهی، نان و غذای گربه میخری، برای میا مینویسی، به بوریس تلفن میزنی، عاقبت از خیلیها رئالیسم را میآموزی، صورتحسابها، اجاره، تحقیرها در دفتر کار. اما همکارهای مهربان. همه متاهل و بچهدار. آن دختر موبور سومین لیوان شرابش را مینوشد.
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلبِ من
اینگونه
گرم و سُرخ
احساس میکنم
در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی این شورهزارِ یأس
چندین هزار جنگلِ شاداب
ناگهان
میروید از زمین
چیزی که بر زبانِ من نیاید هرگز به این دنیا نخواهد آمد
به الفبای روحِ این منِ آشفته نیاز داشتهاند خدایان و لافهایشان همگی لافهای غربتِ از من بود زبان من نبود اگر، این جهان نبود! همین! "و روشنایی بشود و روشنایی شد" از من به آسمانِ جهان رفتهست آن واژهها همگی واژهی شاعر بود از خوابهای من دزدیدهاند آن چند واژه چند واژهی یک شاعر بود
و ماه، ماه و آهو و جنگل به آن پیچیدگی اگر من نباشم و نگویم؛ مگر وجود دارند؟ و من اگر نباشم، تو که معشوق منی مگر به دیدهی عشاق دیگری در آینده خواهی نشست؟
در کتاب تاریخ ادبیات ایران، جلد اول، صفحهی 172، بعد از بحث مفصل سر نخستین شعر فارسی و بعد از معرفی محمد بن وصیف و بهرام گور و چند تن دیگر، از قول ابونصر فارابی، ابوحفص حکیم بن احوص سغدی به عنوان نخستین شاعر نام برده میشود و در آنجا این شعر به این شیوه ضبط شده است:
آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا / چو ندارد یار بی یار چگونه روذ
عاقبت من هم یه روزی وارد سیاست میشم. با چندتا از دوستام. اما نه سر ویتنام یا کُره. اینها برای من زیادی گندهن. دستبرد به یک بانک راحتتره. کار را اول باید با این چیزها شروع کرد.
تکهای از "خداحافظ گاری کوپر"، نوشتهی رومن گاری، با ترجمهی سروش حبیبی
شاید میترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم میآید از ته هر چیز، از انتها؛ از آخر؛ از ایستادن در لبهی فساد؛ مثل میوهای در انتهای تابستان؛ مثل ایستگاه آخر اتوبوس؛ یا قطار؛ اینجا یا هر کجا... سیگار را شروع کردهام دوباره از ده روز پیش... حالا باز روز از نو ترکِ سیگار از نو. همهی هستیام دردآلودِ همین مسائل کوچک است؛ چیزهایی که هر آدمی به سادگی از پسشان بر میآید. و من باید مثل خر گیر کنم در همان خمِ اول یا دوم. سهم ندادهاند انگار لمحهای آسایش؛ مگر در خواب یا به عالمِ مرگ. عشق هم سهمش برای ما شناست میانِ ماهیانِ تاریکِ اعماق؛ به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر همهی هول هستی.
جای طناب
روی گردن ما تا ابد که نمیماند
حتا اگر هوشنگ گلشیری بوده باشی
خبر را هنوز گفته نگفته گوشی را گذاشته باشی
دستها را پشت سر حلقه کرده باشی
چشمها را به سقف دوخته باشی
و مثل سیگار روی لبت خاموش مانده باشی
و گفته باشی: «من باید میمردم.»
فردا هم شبیه امروز است
و سهشنبه
همانروزی که مدام خوابش را میبینم
حتا فرض کنم
که هیچ اتفاقی نیفتاده است
و ما هر دو
نشستهایم
و چایمان را تلخ مینوشیم...
امیدهایم را از دست داده بودم و اتفاقا پذیرفتن این واقعیت به من آرامش میبخشید... ولی حالا آن زن همه چیز را تغییر داده و امید، موضوعی است که باید از آن ترسید.
آدمها و بویناکیِ دنیاهاشان
یکسر
دوزخیست در کتابی
که من آن را
لغتبهلغت
از بَر کردهام
تا رازِ بلندِ انزوا را
دریابم ــ
رازِ عمیقِ چاه را
از ابتذالِ عطش